مرداد ۱۹۱۳۹۴
 

یادداشتی درباره‌ی ابهام و اعوجاج در ترجمه‌ی آثارِ هگل به فارسی

قسمتِ اول: طرحِ مسأله

مقدمه
توجّه به فلسفه‌ی هگل در ایران و کارِ ترجمه‌ی آثارِ او به فارسی چند سالی‌ست که به نسبتِ گذشته گشتاورِ فراوانی بخود گرفته است. این به نوبه‌ی خود موضوعی‌ست قابلِ تامّل. کسانی بر این باورند که فلسفه‌ی هگل در تنگسای تاریخِ معاصرِ ایران به کارِ گشودنِ بسا گره‌ها تواند خورد. این مهم (یعنی ترجمه‌ی آثارِ هگل به فارسی) به رغمِ همه‌ی تلاش‌های ارزشمندی که در راستای آن به عمل آمده، تاکنون به نتیجه‌ی نهایی و مطلوب نرسیده است. یکی از عللِ این “به نتیجه نرسیدن” به نظرِ من در نبودِ روشی مختص و مناسبِ ترجمه‌ی این متون، یا به عبارتِ بهتر در ادامه‌ی استفاده‌ی ناکارآمد از روشِ ترجمه‌ی متونِ دیگرِ ادبی یا فلسفی درکارِ ترجمه‌ی متنِ هگل است. روش‌های مألوف ای‌بسا در کارِ ترجمه‌ی متونِ دیگر تاکنون کارساز افتاده باشند اما متنِ هگل متنی‌ست که آشکارا با چنین روش‌هایی هنوز تن به ترجمه‌ی نیکو و درخور نداده است. برآمدن از عهده‌ی پیچ و مهره‌های این متن جز با بدست گرفتنِ ابزاری تازه و با رویکردی تازه به این کار و به روشگانِ آن میسّر نخواهد شد. خلاصه این که در کارِ ترجمه‌ی آثارِ هگل می‌باید طرحی نو درانداخت و در این راه تصورِ خود را از امرِ ترجمه، به معنای سنتیِ آن، تغییر داده و این کار را به شیوه‌ای تازه به انجام رسانید. تلاش‌های قابلِ احترامِ این چند سالِ اخیر در کارِ ترجمه‌ی هگل اگرچه به نتیجه‌ی مطلوب منتهی نشد اما حداقل این حُسنِ بزرگ را داشت که باعثِ از پرده بیرون افتادنِ صورتِ واقعیِ این متون و عیان شدنِ دگربودگی و دشواریِ کارِ ترجمه‌ی آن به فارسی شد. نکته‌ی اصلی اینجاست که اگرچه دشواریِ ترجمه‌ی آثار هگل به فارسی کمابیش موردِ توافقِ همه‌ی اهلِ فنّ است اما تاکنون مصداق‌های این دشواری مورد بررسیِ دقیق قرار نگرفته‌اند و راهکاری نیز برای این مسأله ارائه نشده است و این در حالی‌ست که تا خودِ مسأله صورتبندی و تعریفِ دقیقی نیافته باشد انتظارِ راهِ‌حل داشتن انتظاری بیهوده است.
متنِ هگل بنا به شهادتِ تاریخِ فلسفه‌ی پساهگل، متنی‌ست که تفسیری واحد را برنتابیده و برنمی‌تابد. این آثار تاکنون منبعی برای تفسیرهای گوناگونِ متقابل و بعضا متضاد بوده است. متنِ هگل همچنین منبعی بوده است برای سوءتفاهم‌های بزرگ. متن و فلسفه‌ی هگل، در کنارِ برخی دلایلِ غیرِ زبانی، به دلیلِ پیچیدگی و دشواریِ ساختار و ترمینولوژیِ آن از یک سو، و درهم‌تنیدگیِ محتوای آن با زبانِ آلمانی از سوی دیگر، یکی از مطلوب‌ترین محیط‌ها را – خصوصا در بسترِ فهم‌های دستِ دومیِ جهان‌سومیِ ما – برای رشد و نموّ “شبه‌هگلیاتی” فراهم می‌آورد که یافتن و پاکسازیِ آن تن و توانِ نسلی را خواهد فرسایید. بنابراین در کارِ ترجمه، نزدیک شدنِ حداکثری به اصلِ متن همانا خطرِ بیراهه رفتن در تفسیر و افتادن در دامِ خوانش‌های عوامانه از فلسفه‌ی هگل را کاهش خواهد داد.
ترجمه‌ی مطلوب و قابلِ ارجاعِ آثارِ هگل به فارسی – اگر روزی چنان که باید و شاید به انجام رسد – چند حُسنِ بزرگ خواهد داشت که مهمترینِ آن فراهم آمدنِ امکانِ نقد است. همینکه سخن گفتن درباره‌ی این آثار از بندِ حلقه‌ی کوچکی از دانندگانِ زبانِ آلمانی و مدّعیانِ آن رها گشته و نقد و بحث درباره‌ی آن برای فارسی‌زبانانِ بیشتری ممکن گردد خود موهبتِ عظیمی خواهد بود برای هگل‌پژوهیِ کژوکوژ ایرانیِ ما که کورمال کورمال در پیِ یافتنِ راهِ خود است. دیگر آنکه با دردست داشتنِ ترجمه‌ای وفادار به اصل و مطلوب از این آثار امکانِ اجتهاد در متن و از این رهگذر امکانِ گفتگوی خوانش‌های گوناگون از متنِ هگل در زبانِ فارسی فراهم خواهد شد و وابستگیِ هگل‌پژوهیِ فارسی را از شرح‌ها و تفاسیرِ دستِ چندم به حداقل خواهد رساند. چرا که آنچه در ایران ذیلِ عنوانِ “هگل‌پژوهی” فهم می‌گردد، به جز استثنائاتی محدود، چیزی نیست جز فهمِ متن، به میانجیِ ترجمه‌ی تفاسیر و شرح‌های دست‌دوم و سوم و بالاتر و در بهترین حالت تعلیقه‌نویسی‌هایی بر همان تفاسیر. آنچه در حالِ حاضر بجز در آثار فرهیختگانی انگشت‌شمار کمتر اثری از آن در عالَمِ هگل‌پژوهیِ ایرانی می‌توان یافت همانا اجتهاد در خودِ متن است.
باری، این سلسله یادداشت‌ها را می‌باید طرحِ مسأله و فتحِ بابی در این راهِ دراز – آنهم بدونِ هیچ مدّعایی – دانست که هدفِ آن بررسیِ حوزه‌ی بسیار محدود و کوچکی‌ست از دشتِ فراخِ دشواری‌های پرداختن به آثارِ هگل آنهم با یک هدفِ انضمامی و مشخص: این که بتوان کژتابی‌های ساختاری در ترجمه‌ی آثارِ هگل را به حداقلِ ممکن رسانید و بتوان امکانِ اجتهاد در متنِ فلسفه‌ی هگل را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان یک قدم فراتر برد و اندکی از رنجِ او در پرداختن به این فلسفه – که یکی از عللِ آن همان بارِ اضافیِ ابهام و اعوجاج متن در اثرِ ترجمه‌های نامناسب است – تا حد ممکن فروکاست.

طرحِ مسأله
نقطه‌ی عزیمتِ ما در این یادداشت تأمّل بر پدیده‌ی “بارِ اضافیِ ترجمه بر متن” است که از میانِ نمودهای فراوانِ آن به دو موردِ بسیار مهم، بیشتر از همه خواهیم پرداخت. اوّلینِ این نمودها پدیده‌ی “ابهام” است که از میانِ انواعِ آن خصوصاً بر “ابهامِ نحوی” و کژتابی‌های حاصل از آن در ترجمه تمرکز خواهیم نمود. نمودِ دوم “اعوجاج” است که آن را در اینجا از نظرگاهِ تحلیلِ ساختاریِ جمله موردِ بررسی قرار خواهیم داد. برای هردوی این مفاهیم در جای خود تعاریفِ موردِ نظرِ خود را ارائه خواهیم نمود. منظورِ ما از “متن” نیز همانا متنِ آثارِ هگل مشخصاً به زبانِ آلمانی‌ست. به استثنای متونی که هگل خود به زبانِ لاتین تحریر نموده (مانند بخشی از روزنوشت‌های جوانی و یا رساله‌ی او درباره‌ی مدار سیارات و غیره) و صرفِ‌نظر از نقل‌قول‌ها یا پاره‌های درون‌متنیِ موجود به زبانِ انگلیسی، فرانسه، لاتین، یونانی و غیره که مشخّصه‌ی اکثرِ متونِ فلسفی‌ست، باقیِ متونِ منسوب به وی در سایر زبان‌ها جملگی “ترجمه” محسوب می‌گردند. این نکته‌ی بظاهر بدیهی را ذکر کردیم چرا که در مقالات و مباحثِ مربوط به فلسفه‌ی هگل در ایران عمدتاً ترجمه‌های انگلیسیِ این آثار موردِ ارجاع قرار گرفته و از آن‌ها نیز گاهی صریحاً و به غلط با عنوانِ «متنِ اصلی» یاد می‌شود. بسیاری ترجمه‌های فارسیِ آثارِ هگل نیز از روی ترجمه‌های انگلیسی به انجام رسیده‌اند و می‌رسند. این سنّت ناخوب که خود از نظرِ ما مانعی‌ست بر سرِ راهِ اجتهاد در فلسفه‌ی هگل، در مقامِ تشبیه کمتر از “صنعتِ بازیافت” نیست که در آن از اجناسِ مستهلَکِ دیگران محصولاتی بازیافتی تولید می‌گردد که هیچگاه کیفیتِ محصولاتِ دسته‌اول را دارا نیستند. ترجمه خواهی‌نخواهی نوعی استهلاکِ متن است و ترجمه‌ای که از روی ترجمه‌ای دیگر بعمل آمده باشد استهلاکِ متن است به توانِ دو. این موضوع در موردِ متنِ هگل اهمیّتی دوچندان می‌یابد که اهمیّتِ آن را جلوتر در این یادداشت‌ها و پس از واکاویِ بیشترِ مسأله‌ی “ابهام” و “اعوجاج” درخواهیم یافت.
برای ترجمه بطور کلّی – و برای ترجمه‌ی متونِ هگل به فارسی بطور خاص – میتوان دو سطح قائل بود. یک سطح که تاکنون عموماً در بحث‌ها و نقدها بیشتر بدان پرداخته شده و در باره‌ی آن اظهارِنظر شده است، سطحِ “واژه‌گزینی” به معنای انتخابِ برابرنهاده‌های مناسب برای مفاهیم و واژگانِ آلمانیِ فلسفه‌ی هگل در زبانِ فارسی است. شاید بحث و گفتگوها بر سر بهترین برابرنهاده‌ی واژه‌ی «Geist» در فارسی با پیشینه‌ای مشابه در زبانِ انگلیسی آشناترین مثال از این دست باشد. علّتِ این امر را شاید بتوان از دیدگاهِ زبانی در اولویّتِ مفهوم (Begriff) بر نَحو (Syntax) در فلسفه‌ی ایده‌آلیستیِ آلمانی و به تبعِ آن در ترجمه‌ی متونِ این سنّتِ فلسفی جُست. از آنجا که فرایندِ این نوع فلسفیدن در وهله‌ی نخست بیشتر با مفاهیم درگیر است تا با نحوِ زبان، یا به عبارتِ دیگر استقلال بیشتری از نحو دارد تا از مفهوم، به این ترتیب نزدِ اهلِ فن، آنهم در حینِ پرداختن به این فلسفه‌ی خاص در زبانِ فارسی، پرداختن به سطحِ واژه‌گزینی خودبخود هم از نظر زمانی و هم بر محورِ کیفیّت اولویّت و ارجحیّت مییابد. واژه‌گزینی خود به دو روش “واژه‌یابی” و “واژه‌سازی” به انجام میرسد که اولی از ذخیره‌ی واژگانِ رایج و زنده‌ی موجود در زبان گزینش می‌نماید و دوّمی دست به ساختنِ واژه‌های تازه و یا استفاده از ذخیره‌ی واژگانِ مرده در زبانِ مقصد می‌زند.
از دیگر مسائلی که می‌توان در سطحِ واژه‌گزینی در کارِ ترجمه بدان اشاره کرد مسأله‌ی همگن بودنِ برابرنهاده‌ها در سراسرِ یک ترجمه خاصّه ترجمه‌ای از متونِ فیلسوفانِ منظّمی چون هگل است. همگن بودنِ برابرنهاده‌ها در یک متن به این معناست که برای هر مفهوم یا واژه‌ی کلیدی در متنِ مبدا در سراسرِ متنِ مقصد تنها یک برابرنهاده و نه بیشتر بکارگرفته شود. این موضوع نه تنها میانِ اهلِ فن در زبانِ فارسی بلکه در جامعه‌ی انگلیسی‌زبان و نزد مترجمانِ آثارِ هگل به زبانِ انگلیسی نیز محلِ تضاربِ آراست . یک نظرگاه بر آن است که در متونِ سیستماتیکی مانندِ کتابِ پدیدارشناسیِ روح به هر واژه در متنِ مبدا تنها میباید یک برابرنهاده در متنِ مقصد اختصاص یابد و نظرگاهِ مقابل چنین چیزی را نه تنها از نظرِ زبانی نادرست بلکه عملاً غیر ممکن می‌داند .
اگر چه در سطحِ واژه‌گزینی در کارِ ترجمه نمایندگانِ هر یک از رویکردهای ذکرشده‌ی بالا چه در کارِ واژه‌یابی و چه واژه‌سازی در کنارِ پسندِ شخصی برای نظرِ خود دلایلی زبانشناسیک یا فیلولوژیک نیز میآورد اما بنظر میرسد در نهایت، جاافتادنِ یک برابرنهاده کمتر به دلایلِ زبانشناسیک یا فیلولوژیکی از این دست بستگی داشته باشد و عملاً بر مبنای نظرِ شخصیت‌هایی با کاریزمای علمی یا در بهترین حالت با نوعی اِجماعِ اهلِ فن صورت پذیرد که در آن مولفه‌ی “سلیقه‌ی عمومی” کمابیش حرفِ اول و آخر را می‌زند.
فراموش نباید کرد که واژگانِ یک متنِ فلسفی حتی در متنِ مبدا نیز خوانِ خود را فوری بر هر خواننده نمی‌گشایند و همه‌ی بار معناییِ خود را بلافاصله در اختیار خواننده – هرچند که متخصص هم باشد – نمی‌گذارند. حوزه‌های معناییِ واژگان فلسفی از سویی بر روی محور زمان و از سوی دیگر در افقِ فلسفه‌ی هر فیلسوف دستخوش تغییراتِ فراوان می‌گردند. آنچه مثلاً افلاطون از واژه‌ی «ایده» مراد می‌نمود با آنچه مثلاً کانت یا حتی همعصر او هگل از همان واژه می‌فهمیدند و تعریفی که برای آن ارائه می‌نمودند یکی نیست. ترجمه‌ی متونِ فلسفی به این معنا کاری‌ست فراتر از صِرف گرفتن یک واژه و پیدا کردن معادلی برای آن در زبان فارسی.
بررسیِ عمیق‌ترِ سطحِ واژه‌گزینیِ ترجمه و ارائه‌ی راهکارهایی برای آن مجالی بسیار فراخ‌تر از این یادداشت می‌طلبد که امید دارم بتواند در جای خود بدان بپردازم. با این حال دراینجا همین اندازه می‌توان دربابِ آن سخن گفت که راهِ حلِ این مسأله را از نظرِ من در بیرون از بافتِ زبانیِ متن باید جُست. به این معنا من برای این مسأله در کارِ ترجمه‌ی آثارِ هگل هیچ راهِ‌حلِ نهایی و ابژکتیوی جز بحث و گفتگوی مدام و در نهایت اجماعِ سازمان‌یافته‌ی (institutionell) اهلِ فن نمیشناسم. پروسه‌ای طولانی که تکلیفِ آن را یکتنه و یکشبه نمی‌توان روشن نمود. تنها یک کارِ گروهی و سازمان‌یافته برپایه‌ی گفتگو و اجماع و در معرضِ نقد قرار دادن نتایجِ کار، آنهم صرفاً در مقامِ “پیشنهاد” و درنظر گرفتنِ بازخوردِ نظرِ مخاطبِ متخصّص و تصحیحِ مدامِ نتایج، تنها راهِ برون رفت از این بن‌بست خواهد بود که زمانبر بودنِ آن نیز امری‌ست بدیهی و ناگزیر. در ادامه به سطحِ دیگری از کار ترجمه می‌پردازیم که کانونِ اصلیِ بحثِ ما در این یادداشت‌ها خواهد بود.
موضوعِ محوریِ ما بررسیِ سطحِ ساختارِ متن و چگونگیِ انتقالِ آن به زبانِ فارسی در کارِ ترجمه است که برای آن میتوان برخلافِ سطحِ واژه‌گزینی، معیارهایی تا حد امکان ابژکتیو وضع و تعریف نمود. این معیارها ابژکتیو بودنِ خود را از بافتِ درون‌زبانی می‌گیرند. این که منظور از ساختارِ متن و انتقالِ آن در ترجمه به چه معناست در ادامه‌ی این سلسله یادداشت‌ها به تفصیل مورد بررسی قرار خواهد گرفت اما پیشتر دلیلِ ابژکتیو بودنِ سطحِ انتقالِ ساختارِ متن را از منظرِ بافتِ زبانی به اجمال از نظر می‌گذرانیم.
تفسیرِ اکثرِ بخش‌های آثارِ هگل خواهی‌نخواهی در افقِ یکی یا مجموعه‌ای از تفاسیرِ گوناگونِ موجود قرار می‌گیرد. این تفسیرها بر تمامیِ اظهارنظرها در بابِ متن سایه می‌افکنند چنان که گره‌گشایی از معنای متن از منظری به اصطلاح “بی‌طرف” عملا ادّعایی بیش نخواهد بود. لیکن سویه‌ی دیگری از متن هست که تا حدِ زیادی از درافتادن در چنبره‌ی تفسیر در امان است و آن همان روابطِ بافتِ زبانیِ متن است. همین موضوع را می‌توان هم برای خودِ فرایندِ ترجمه و هم برای سنجشِ کیفیتِ آن بکاربست چنان که اگر بتوان راهی برای انجام یا نقدِ یک ترجمه یافت که یکی از جنبه‌های آن تا حدِ امکان مستقل از افقِ تفسیرِ متن و به عبارتِ دیگر مستقل از بافتِ غیرِ زبانیِ متن بوده و اعتبارِ خود را صرفاً از روابطِ تعریف‌شده‌ی بافتِ زبانیِ متن بگیرد آنگاه می‌توان از معیاری ابژکتیو در سنجشِ کیفیتِ یکی از جنبه‌های کارِ پرپیچ‌وخمِ ترجمه‌ سخن گفت. بافت را می‌توان در این معنا مجموعه‌ی عواملی دانست که در تعبیر معنی موثرند. به این ترتیب بافت زبانی بر محیط زبانی یک واحد زبان، یعنی بر روابط دستوری و معنایی این واحد با دیگر واحدهای زنجیرهی گفتار یا متن دلالت دارد. (نک: صفوی) در عوض بافتِ غیر زبانی گاهی عناصری بسیار فراتر از مرزهای متن را دربرمی‌گیرد چنان که سنجشِ درستیِ ترجمه‌ی جمله‌ی واحدی در افقِ بافت‌های غیر زبانیِ گوناگون نهایتاً به سنجشِ درستیِ افقِ تفسیری که متن ذیلِ آن فهم گردیده شده ختم خواهد شد و محلِ نزاع عملا از چهارچوبِ متن خارج شده و به فضای دیگری با مختصات و قواعدِ دیگری منتقل خواهد شد. مثالی ساده از این دست در کارِ ترجمه همان سنجشِ درستیِ یک برابرنهاده برای یک مفهوم در زبانی دیگر است که پیشتر بدان پرداختیم.
در ادامه و پیش از آن که به تعریف و توضیحِ دقیقِ مفاهیمی که بکار برده‌ایم بپردازیم، چهار ترجمه از یک جمله از متنِ هگل به فارسی را از نظر می‌گذرانیم. در این کار آگاهانه از اظهارنظر درباره‌ی مناسب بودن یا نبودنِ برابرنهاده‌های مترجمین برای مفاهیمِ آلمانی صرف‌نظر نموده و بررسیِ خود را صرفاً در حوزه‌ی ساختارِ جمله و در مختصاتِ بافتِ زبانیِ متن بعمل خواهیم آورد. همینجا بد نیست هدفِ اصلیِ این یادداشت را دیگرباره یادآوری کنیم: گرچه آنچه در زیر می‌آید صرفا مثالی‌ست برای روشن شدنِ منظورِ ما از آنچه در بالا ذکرِ آن رفت و نه نقد یا بی‌ارج‌کردنِ زحماتِ دیگران، لیکن اعوجاج‌های ساختاری‌ای از این دست در مقیاسی بزرگ‌تر ای‌بسا راه را بر خوانش‌ها و تفاسیری باز ‌نمایند که بر آن‌ها می‌توان عنوانِ “بدفهمی” نهاد. بدفهمی‌هایی که خوانندگانِ آثارِ هگل به آلمانی از آن مصون هستند و این هگل‌پژوهیِ فارسی‌ست که به دستِ خود و با رویکردِ نادرستِ خود به ترجمه‌ی آثارِ هگل آن را همچون باری اضافی بر گرده‌ی خوانندگانِ فارسی‌زبانِ آثارِ هگل نهاده است. همان چیزی که ما آن را به رغمِ طنینِ نه چندانِ خوشایندش اما کاملاً آگاهانه و مکرّر «شبه‌هگلیّاتِ وطنی» نامیدیم.

مثال

Es ist eine natürliche Vorstellung, daß, ehe in der Philosophie an die Sache selbst, nämlich an das wirkliche Erkennen dessen, was in Wahrheit ist, gegangen wird, es notwendig sei, vorher über das Erkennen sich zu verständigen, das als das Werkzeug, wodurch man des Absoluten sich bemächtige, oder als das Mittel, durch welches hindurch man es erblicke, betrachtet wird.
( Hegel, Werke Bd. 3: 68)

خواندن و فهمیدنِ این جمله در زبانِ آلمانی دشواری‌های خاصِ خود را داراست که در جای دیگری بدان پرداخته‌ایم و در اینجا از تکرارِ آن چشم می‌پوشیم. مشکلِ اصلیِ ترجمه‌های زیر آن است که هر یک از این ترجمه‌ها به نوعی از ساختِ جمله در زبانِ آلمانی فاصله گرفته‌اند چنان که خواننده‌ی فارسی‌زبان در مواجهه با این ترجمه‌ها بعضا با مشکلاتِ بیشتری در خواندن و فهمیدنِ جمله‌ی فارسی درقیاس با جمله‌ی آلمانی روبروست. آنچه ما در اینجا در سنجشِ کیفیتِ ترجمه می‌آوریم بستگیِ چندانی به چگونگیِ تفسیرِ جمله‌ی آلمانیِ بالا نداشته و چنان که پیشتر نیز شرحِ آن رفت تنها بر ساختار و بافتِ زبانیِ متن استوار خواهد بود.
ترجمه‌ی اول:
«این در فلسفه یک فرضِ طبیعی است که پیش از آنکه به خود موضوع، یعنی به شناختن واقعی آنچه حقیقتا هست پرداخته شود، در وهلهی نخست لازم است دربارهی شناختن تفاهم به وجود آید که بدان وسیله درک مطلق ممکن میشود، یا به عنوان وسیلهای که انسان از طریق آن به کشف آن نایل می‌شود.»
(عبادیان، 1387)
این ترجمه هم حاویِ ابهام است و هم دچارِ اعوجاج. برای مثال در گروهِ اسمیِ « وسیله‌ای که انسان از طریق آن به کشف آن نایل می‌شود» مرجعِ دو ضمیرِ «آن» قابلِ ردیابیِ دقیق نیست. این درحالی‌ست که متنِ آلمانی فارغ از چنین ابهامی است. از سوی دیگر آغازِ جمله در فارسی یعنی «این در فلسفه یک فرضِ طبیعی است که […]» به نسبتِ اصلِ آلمانی دچارِ اعوجاجِ ساختاری است. در این اعوجاج، عبارتِ «در فلسفه» در جای درستِ خود قرار نگرفته است. با مراجعه به جمله‌ی آلمانی درمی‌یابیم که ترجمه‌ی درست‌ترِ آغازِ متن می‌تواند چنین باشد: «این فرضی طبیعی است که در فلسفه […]». می‌بینیم که همین اعوجاجِ کوچک در ترجمه، خواننده‌ی فارسی‌زبان را عملاً با ساختاری متفاوت از متنِ اصلی مواجه نموده که به تبعِ آن معنایی دیگر نیز بر او مشتبه می‌گردد. برای درکِ بهترِ این موضوع تفاوتِ معناییِ دو جمله‌ی زیر را در نظر می‌گیریم که در آن جابجاییِ گروهِ حرفِ اضافه‌ی «در ایران» موجبِ تفاوتِ معناییِ ظریفی شده است:
«در ایران کسانی بر این باورند که فلسفه‌ی هگل به کارِ گشودنِ بسا گره‌ها تواند خورد»
«کسانی بر این باورند که فلسفه‌ی هگل به کارِ گشودنِ بسا گره‌ها در ایران تواند خورد»
از این مثالِ ساده درمی‌بابیم که در مواردی نمی‌توان جزئی از اجزای جمله را روی محورِ همنشینی‌ها به دلخواه جابجا نمود. عینِ همین حکم شاملِ حالِ عبارتِ «در فلسفه» در ترجمه‌ی بالا نیز می‌گردد.
از سوی دیگر در ترجمه‌ی بالا ترکیبِ بیانکننده‌ی شناخت به عنوانِ ابزار یا وسیله «das Erkennen […], als das Werkzeug […] oder als das Mittel[…]» بکلی از ساختار ترجمه حذف شده است. اعوجاجِ دیگرِ این ترجمه در عدمِ انتقالِ تمایزِ دو مفهومِ «Werkzeug» و «Mittel» به زبانِ مقصد است که در ترجمه تنها معادلِ «وسیله» را – صرفِ‌نظر از مناسب بودنِ این برابرنهاده برای یکی از این دو مفهوم – برای آن می‌یابیم.
ترجمه‌ی دوم:
«طبیعی است که، پیش از رویارو شدن با خودِ امر در فلسفه، یعنی، شناختِ برون‌ذاتِ آنچه به حقیقت هست، نخست، باید دید منظور از شناختی که ابزار دست‌یافتن به مطلق، یا وسیله‌ی لازم برای درکِ آن، تلقی می‌شود چیست.»
(پرهام، 1393)
در این ترجمه نیز صرفِ نظر از کاربردِ نه چندانِ موفّقِ علامتِ ویرگول «،» که علامتِ مهمی برای ساخت و سازِ جمله محسوب میگردد، در انتقالِ ساختارِ اصلیِ متن اعوجاج‌هایی پدید آمده است که خود باعث اعوجاج در معنا گشته است. اولین نکته این که عباراتِ مهمی مانند Vorstellung و die Sache selbst در این ترجمه از ساختارِ جمله بکلی حذف شده‌اند و معادلی در فارسی به آن‌ها اختصاص داده نشده و به این ترتیب متنِ اصلی در فرایندِ ترجمه تُنُک شده است. از سوی دیگر می‌توان از ساختارِ این ترجمه معنای زیر را استخراج نمود: «طبیعی است که […] باید دید منظور از شناخت […] چیست.» یا به بیانِ دیگر لزومِ درکِ مفهومِ «شناخت» امری «طبیعی» است. لیکن تفاوتِ بسیار ظریفی میانِ گزاره‌ی آلمانیِ هگل و این گزاره به فارسی وجود دارد که همان فعلِ sein است که صورتِ صرف‌شده‌ی آن در اینجا بجای ist در حالتِ دستوریِ Konjunktiv I یعنی بصورت sei آورده شده است. به این ترتیبِ در ترکیبِ آلمانیِ جمله در واقع «فرضِ» لزومِ چیستیِ شناخت است که طبیعی بشمار می‌رود؛ به این معنا ای بسا چنین لزومی اصلا درکار نباشد. در واقع هگل در اینجا با استفاده از حالتِ دستوریِ Konjunktiv I در زبانِ آلمانی «فرضی» را برمی‌نهد تا بلافاصله به نقدِ آن بپردازد و این در حالی‌ست که خواننده‌ی جمله‌ی فارسی چنین برداشتی از ترجمه‌ی بالا نخواهد داشت و این معنا را بکلی از دست خواهد داد. به این ترتیب شاید بتوان عبارتِ بالا را بصورتِ پیشنهادیِ زیر تصحیح نمود: «این تصوری طبیعی‌ست که [گویی] لازم باشد …» چنان که که آوردنِ «[گویی]» و نیز وجهِ التزامیِ «باشد» به جای «است»، پیشنهادی‌ست برای انتقالِ ساختاری نزدیک به ساختارِ جمله‌ی اصلی.
ترجمه‌ی سوم:
«در فلسفه همانا فرضی طبیعی است که قبل از شروع به بحث پیرامون موضوع مناسب آن، یعنی شناخت واقعی آنچه حقیقتا وجود دارد، در وهلۀ نخست می‌بایست دربارۀ شناخت که یا به مثابۀ ابزاری برای درک مطلق تلقی می شود، یا به مثابۀ واسطه از طریقی که آن را کشف می کند، به درک نایل گردیم.»
(جبلی، 1382)
این ترجمه نیز همان مشکلِ ساختاریِ جایگاهِ گروهِ حرف اضافه‌ی «در فلسفه» را که در ترجمه‌ی اول بررسی نمودیم، داراست. در این ترجمه با نوعِ دیگری از ابهام به نامِ “ابهامِ گروهی” نیز مواجه هستیم که در ترکیبِ «درکِ مطلق» به چشم می‌خورد. با مراجعه‌ی صِرف به بافتِ زبانی جمله‌ی ترجمه‌شده نمی‌توان قضاوت نمود که منظور از این عبارت ترکیبِ وصفی است یا ترکیبِ اضافی. آیا منظور از آن «درک»ی است که «مطلق» صفتِ آن است یا منظور “امرِ مطلق را درک کردن” است؟ علاوه بر این در این ترجمه نیز ضمیر اشاره‌ی «آن» در پایانِ جمله مبهم است و معلوم نیست که مرجعِ آن کدامیک از مفاهیمِ داخلِ جمله است. این درحالی‌ست که متنِ اصلی در زبانِ آلمانی مبرّا از چنین ابهاماتی‌ست.
ترجمه‌ی چهارم:
«این تصوری طبیعی است که هرچه در فلسفه به سمت نفس‌الامر (خود شئ)، یعنی به سمت شناختِ واقعیِ آنچه در حقیقت هست برویم، ضروری است که قبل از آن چیزی درباره‌ی شناخت بدانیم. آیا شناخت یک ابزار است که انسان به وسیله‌ی آن میتواند امر مطلق را بشناسد، یا صرفا واسطه‌ای است که از طریق آن، آنچه دیده می‌شود به تفکر درمی‌آید؟»
(مصلح، 1392)
در اینجا نیز صرف‌نظر از کیفیتِ برابرنهاده‌ها که موضوعِ بررسیِ ما نیست، ساختارِ جمله‌ی آلمانی به شکلی بسیار معوّج به فارسی منتقل گردیده. در این ترجمه از گزاره‌های جمله‌ی اصلی ترکیبی سوالی در زبانِ فارسی ساخته شده است که در آن – خصوصا در بخشِ پایانیِ جمله – امانت‌داریِ چندانی نیز نسبت به ساختارِ جمله‌ی اصلی موجود نیست. به نظرِ ما بر این به اصطلاح ترجمه‌ی چهارم نمی‌توان به هیچ عنوان نامِ ترجمه نهاد و آن را شاید بتوان “حاشیه‌نویسی‌ای” بر متنِ اصلی یا در بهترین حالت “ترجمه‌ی آزاد” شمرد. مسأله اینجاست که شاید معنای اصلیِ جمله‌ی آلمانیِ مثالِ ما در اثرِ این رویکردِ به اصطلاح آزادِ مترجم در ترجمه‌ی این جمله‌ی خاص به نوعی جانِ سالم از معرکه بدر برده باشد اما کلیّتِ کتابی که این ترجمه را از آن برگزیدیم خود اثباتی‌ست بر این مدّعا که چنین رویکردی در کارِ ترجمه‌ی هگل جز مواردی تصادفی عملا کارگر نمی‌افتد.
دورنمای قسمتِ دوم
در قسمتِ بعدیِ این سلسله یادداشت‌ها خواهیم کوشید برخلافِ مثال‌های بالا با تعریف و واکاویِ زبانشناسیک و تا حدودی فنّی‌ترِ دو مفهومِ “ابهام” و “اعوجاج” نمونه‌ای هرچند ابتدایی از ابزاری ابژکتیو برای ترجمه‌ی ساختارِ متنِ هگل به فارسی بدست دهیم که از سوی دیگر می‌تواند معیاری باشد برای سنجشِ کیفیتِ ترجمه‌های موجود. در این کار مثال‌های بیشتری از متنِ اصلی و تجزیه و تحلیلِ آن‌ها را مبنای کارِ خود قرار خواهیم داد.

پایانِ قسمتِ اول————————————————-

منابع:
محمود عبادیان، 1387. مقدمه‌های هگل بر پدیدارشناسی روح و زیباشناسی. تهران: نشر علم.
زیبا جبلی، 1382. فنومنولوژی روح (پدیدارشناسی ذهن). تهران: شفیعی.
باقر پرهام، 1393. پدیدارشناسی جان. تهران: کندوکاو.
علی اصغر مصلح، 1392. هگل. تهران: علمی.

G.W. Friedrich Hegel, 1986. Werke in 20 Bänden, Bd3: Phänomenologie des Geistes. Frankfurt am Main: Suhrkamp.
Charlston David, Hegel’s Phenomenologyin Translation: A comparativeanalysis of translatorialhexis. PhD Thesis, University of Manchester.

close