مهر ۰۱۱۳۹۹
 

دانلود از اینجا:

ایدۀ ‹خوب› به‌مثابۀ یگانگیِ بود و باید در منطقِ هگل

 

این نوشتار از حیثِ محتوا، به‌نوبۀ خود یکی از اجزایِ درآمدی منطقی‌ست بر یک پروژۀ فراگیرتر دربارۀ متافیزیکِ مفهومِ «عُرف» در ساحتِ روحِ مطلق، و پی‌آمدهای عملیِ آن در عرصۀ روحِ ابژکتیو، بخصوص در حوزه‌هایِ سیاست و اجتماع. با تکیه بر تأمّلاتِ چندسالِ اخیرِ خود، می‌توانم بگویم که این مفهوم مهم‌ترین و ضروری‌ترین مبحثِ فلسفی برایِ «ما»یِ معاصرِ ایرانی، اسلامی، و فارسی‌زبان است که در تناقضاتِ تاریخیِ ناشی از تقابلِ سنّت و مدرنیته –به‌مثابۀ ریشۀ تمامیِ رنج‌ها و گرفتاری‌هایِ اکنونِ «ما»– گرفتار آمده‌ است. امّا پرداختن به مفهومِ «عرف»، و نشان‌دادنِ ارتباطِ آن با مباحثِ دیگر، خود متوقّف است بر تمهیدِ مقدّماتِ فراوان در بسیاری مفاهیمِ دیگر. نوشتارِ حاضر با پرداختن به چند مفهومِ بنیادین ازاین‌دست، در حکمِ تمهیدِ یکی از آن مقدّماتِ ضروری به‌شمار تواند رفت. معتقدم که بدونِ حصول درکی درخور از متافیزیک و منطقِ مفهومِ «عرف» (در معنایِ هگلیِ آن)، هرگونه تلاشِ نظری و عملیِ حتّی خیرخواهانه در ساحتِ روحِ ابژکتیو، درنهایت ایدئولوژی‌زده و ناتمام باقی خواهد ماند، و ای‌بسا در وادیِ عمل نیز به‌کلّی به نتایجِ وارونه منتهی شود. البتّه این سخن به‌معنایِ آن نیست که داشتنِ درکی درخور از متافیزیک (یا به بیانِ دقیق‌تر: از منطقِ) مفهومِ «عرف» گُشایشگرِ همۀ مشکلاتِ «ما» خواهد بود؛ بلکه در دیالکتیکِ نظر و عمل، جایی که شرطِ لازم همانا «کنش» در ساحتِ روحِ مطلق است، شرطِ کافی کماکان «کنش» در ساحتِ روحِ ابژکتیو خواهد بود.

این نوشتار کوششی‌ است فروتنانه برایِ تفسیرِ هگل با هگل. ازاین‌رو در تدراکِ آن آگاهانه از مراجعه به منابعِ به‌اصطلاح ثانوی پرهیخته‌ام. درواقع، این نوشتار محصولِ دست‌وپنجه‌نرم‌کردن‌هایِ من است با واژه ‌به‌ واژۀ متونِ هگل. بااین‌حال از این نکته هم غافل نیستم که، به‌قولِ خودِ فیلسوف، هر امر از سنخِ روح به‌نحوی بر «فرساخت» و «سنّت» بنا شده، و از رهگذرِ آن وساطت یافته است. من نیز به‌هیچ‌وجه نه می‌خواهم و نه می‌توانم خود را از فرساخت و سنّت برکنار و بی‌نیاز بدانم، و همواره در این راه وامدارِ مطالعۀ آثارِ مکتوب، و درکِ محضرِ اساتیدی هستم که برایِ من واسطۀ انتقالِ این سنّت بوده‌اند و هستند.

close
HomepageHomepage